RSS  |   خانه |   شناسنامه |   پست الکترونيک |  پارسي بلاگ | يــــاهـو
اوقات شرعي

خرداد 1386 - شهيدستان

+ اين وزير دفاع که گفتن قراره بياد سرکشي ، چي شد پس؟ (پنجشنبه 31/3/1386 ساعت 9:15 صبح)

سالروز پر کشيدن شهيد دکتر مصطفي چمران است و يک دنيا نگفته... اما مگر مي توان عبور کرد و منتهي نگاهش را نشانه نديد؟....


**_ يک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه.ماه اول فقط خود مصطفي جرأت داشت آنجا نماز بخواند. همه از کمونيست ها مي ترسيدند.



**_ بورس گرفت . رفت آمريکا. بعد از مدت کمي شروع کرد به کارهاي سياسي مذهبي. خبر کارهايش به ايران مي رسيد. از ساواک پدر را خواستندو به ش گفتند « ماترمي چهارصد دلار به پسرت پول نمي دهيم که برود عليه ما مبازه کند.» پدر گفت «مصطفي عاقل و رشيده . من نمي توانم در زندگيش دخالت کنم» بورسيه اش را قطع کردند. فکر مي کردند ديگر نمي تواند درس بخواند، برمي گردد.



**_ ماهي يک بار ، بچه هاي مدرسه جمع مي شدند و مي رفتند زباله هاي شهر را جمع مي کردند. دکتر مي گفت « هم شهر تميز مي شود، هم غرور بچه ها مي ريزد.»



**_ کم کم همه بچه ها شده بودند مثل خود دکتر ؛ لباس پوشيدنشان، سلاح دست گرفتنشان ، حرف زدنشان. بعضي ها هم ريششان را کوتاه نمي کردند تا بيش تر شبيه دکتر بشوند. بعدا که پخش شديم جاهاي مختلف، بچه هارا از روي همين چيز ها مي شد پيدا کرد. يا مثلا از اين که وقتي روي خاک ريز راه مي روند نه دولا مي شوند، نه سرشان را مي دزدند. ته نگاهشان را هم بگيري، يک جايي آن دوردست ها گم مي شود.



**_ وقتي کنسروها را پخش مي کرد، گفت «دکتر گفته قوطي ها شو سالم نگه دارين. » بعد خودش پيداش شد، با کلي شمع . توي هر قوطي يک شمع گذاشتيم و محکمش کرديم که نيفتد. شب قوطي ها را فرستاديم روي اروند. عراقي ها فکر کرده بودند غواص است ، تا صبح آتش مي ريختند.



**_ ناهار اشرافي داشتيم ؛ ماست. سفره را انداخته و نينداخته ، دکتر رسيد. دعوتش کرديم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره .يکي مي پرسيد « اين وزير دفاع که گفتن قراره بياد سرکشي ، چي شد پس؟»



  • نويسنده: مطهر

  • نظرات ديگران ( )

  • + تيرباره. بزنش!! (يکشنبه 13/3/1386 ساعت 5:0 عصر)

     


    با رگبارهايش راهمان را بسته بود. کسي نمي توانست بجنبد. هر کاري کرديم، نتوانستيم بزنيمش. سيد صالح خيلي خوب آر پي جي مي زد. صدايش زدم. آمد. دستش را گرفتم و بردم جلو، درست روي تيربار. گفتم: (( ايناهاش، تيرباره. بزنش.)) 


    همه دهانشان باز مانده بود که من دارم چه کار مي کنم. همين جوري سيد را برده بودم جلوي تير. به م گفت: (( خدا خيرت بده. آوردي ما را به کشتن بدي؟ ))


    زدش. بلند شد. نگاهي به م کرد. خنديد و رفت.


  • نويسنده: مطهر

  • نظرات ديگران ( )

  • + « يک خميني کشتيم!» (يکشنبه 6/3/1386 ساعت 12:8 صبح)

    شخصي به اسم شيخ شريف به محل نگهباني ام آمد. روحاني بود. گفت: « خواهر! مي شه يه کاري براي من انجام بدهي؟ لطف کن و اين عبا و عمامه را براي من نگه دار.»


    گفتم: « عبا و عمامه را کجا نگه دارم؟»


    «- نمي دانم. اين عبا و عمامه خيلي برايم عزيزه»


    «- خب، اونارو زير راه پله توي کارتون ميذارم.»


    عبا و عمامه اش را در کارتن تسليحاتم گذاشتم. قد نسبتا کوتاهي داشت و سفيد رو بود. حدودا ٤٠ تا ٤٥ ساله به نظر مي آمد. وقت کار خيلي فرز و زبل بود. تند تند حرف مي زد و ....


    شيخ جزء نيروهاي مردمي و غير بومي بود و فوق العاده فعاليت داشت. تا قبل از آن روز که عبا و عمامه اش را به من داد، هرگز با هم آشنا نشده بوديم. احتمالا چند باري که به مسجد آمده بود، مرا ديده بود که نگهباني مي دهم و جايم ثابت است، مي خواست عبا و عمامه اش را جاي مشخصي بگذارد.


    شيخ شريف قنوتي مدتي بعد در جاده آبادان _ خرمشهر به اسارت نيروهاي بعثي در آمد، عراقي ها همانجا او را به شهادت رساندند, کاسه ي سرش را در آوردند و گفتند : « يک خميني کشتيم!»


    چند وقت بعد از آزادي خرمشهر, خبر آوردند که مي خواهند بچه ها را براي بازديد از شهر ببرند. وقتي به مسجد جامع رسيديم, با سرعت به زير پله اي رفتم که کنارش نگهباني مي دادم. مي خواستم ببينم عباي شيخ شريف هنوز آنجا هست يا نه؟


     نبود. پيداش نکردم.


  • نويسنده: مطهر

  • نظرات ديگران ( )

  • + راننده وانت (پنجشنبه 3/3/1386 ساعت 10:0 صبح)

     راننده وانت


    نشستم عقب. تعارف کرد بيايم جلو. رفتم و نشستم پيشش. 


    پرسيد: (( چطوري زخمي شدي؟)) 


    برايش تعريف کردم و گفتم که برادر خان فلاني هستم. 


    تا نزديکي هاي مسجد جامع من را رساند.  مدت ها گذشت تا بفهمم راننده ي وانت آن شب، فرمانده سپاه بوده؛ جهان آرا.


     

    شهيد محمد جهان آرا
  • نويسنده: مطهر

  • نظرات ديگران ( )


  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [11/2/1387- 10:18 ع] ويزا گرفت رفت اونطرف!
    [آرشيو شده ها]
  •   بازديدهاي اين وبلاگ
  • امروز: 12 بازديد
    بازديد ديروز: 10
    کل بازديدها: 6493 بازديد
  •   درباره من
  • خرداد 1386 - شهيدستان
    مدير وبلاگ : مطهر[37]
    نويسندگان وبلاگ :
    مطهره
    مطهره (@)[0]


  •   لوگوي وبلاگ من
  • خرداد 1386 - شهيدستان
  •  فهرست موضوعي يادداشت ها
  •   مطالب بايگاني شده
  •   اشتراک در خبرنامه
  • نام:

    ايميل:

     

  •  لينک دوستان من